تبليغاتX
..:::دفتر باد:::..


..:::دفتر باد:::..

شعر و داستان

 بی تو از آخر قصه های مادربزرگ می ترسم
 می ترسم از صدای این سکوت سکسکه ساز
میدانم ! عزیز
 می دانم که اهالی این حدود حکایت
 مدام از سوت قطار و سقوط ستاره می گویند
 اما تو که می دانی
 زندگی تنها عبور آب و شکفتن شقایق نیست
 زندگی یعنی نوشتن یاس و داس و ستاره در کنار هم
 زندگی یعنی دام و دانه در دمانه ی دم جنبانک
زندگی یعنی باغ و رگ و بی پناهی باد
 زندگی یعنی دقایق دیر راه دور دبستان
 زندگی یعنی نوشتن انشایی درباره ی پرده ها و پنجره ها
زندگی تکرار تپش های ترانه است
 بیا و لحظه یی بالای همین بام بی بادبادک و بوسه بنشین
 باور کن هنوز هم می شود به پکی قصه های مادربزرگ هجرت کرد
 دیگر نگو که سیب طلای قصه ها را
 کرم های کوچک کابوس خورده اند
 تنها دستت را به من بده
 و بیا

قلم

نوشته شده در سه شنبه 1387/09/26ساعت 1:11 توسط قلم| |

ای کدامین شب
یک نفس بگشای
جنگل انبوه مژگان سیاهت را
تا بلغزد بر بلور برکه چشم کبود تو
پیکر مهتابگون دختری کز دور
با نگاه خویش می جوید
 بوسه شیرین روزی آفتابی را
 از نوازش های گرم دست های من
 دختری نیلوفرین شبرنگ مهتابی
 می تپد بی تاب در خواب هوسنک امید خویش
 پای تا سر یک هوس آغوش
و تنش لغزان و خواهش بارمی جوید
 چون مه پیچان به روی دره های خواب آلود سپیده دم
بسترم را
تا بلغزد از طلب سرشار
همچو موج بوسه مهتاب
روی گندم زار
 تا بنوشد در نوازشهای گرم دستهای من
شبنم یک عشق وحشی را
 ای کدامین شب
بک نفس بگشای سیاهت را

 

قلم

 

نوشته شده در یکشنبه 1387/09/24ساعت 10:39 توسط قلم| |

سلام

شروع کردن هم حس قشنگیه

شرمنده ام
 گفته بودم 
 دست بر دیوار دور آن ور دریا می زنم
و تا هزاره ی شمردن چشم می گذارم 
 گفته بودم
 غبار قدیمی تقویم را
 از شیشه های شعر وخاطره پاک نمی کنم
 گفته بودم
 صدای سرد سکوت این سالها را
 با سرود و سماع ستاره بر هم نمی زنم
 اما دوباره دل دل این دل درمانده
 تو را میهمان سایه گاه ساکت کتاب و کاغذ کرد
 هی
 همیشه همسفر حدود تنهایی
 بگذار که دفتر دریا هم
 گزینه ای از گریه های گاه به گاه من باشد
...

خداکنه شروع و پایان خوبی داشته باشم

نوشته شده در شنبه 1387/09/16ساعت 0:23 توسط قلم| |


:قالبساز: :بهاربیست: