..:::دفتر باد:::..
شعر و داستان
سلام شاکی از روزگار و بازیهای گوناگون روزگار . تو این روزگار خوب که که خوبی میکنی بدی میکنه! خوب که وفا میکنی بی وفایی میکنه! خوب که خاکی و ساده برخورد می کنی میخواد لهت کنه ! حالا با این اوصاف کوچیک که خودتون کامل ترش رو میدونید . چه جوری با این روزگار باید برخورد کرد ؟ -------------------------------------------- از زندگی از این همه تکرار خسته ام متفرقه : آخ دلم بد جور هوس دریای طوفانی رو کرده ! خیلی دلم آشوبه ولی تا حالا حس کردین که چه لذتی داره آروم شدن دریای طوفانی رو ببینی! و حس امواج رو هنگامی که روی شونه های ساحل آروم میگیرن رو کامل حس کنی!!!!! *** پی نوشت: (منظور از روزگار ...... روزگار نیست!) بدرود سلام نوشتن هم کاره سختیه گاهی چندین بار یک متن رو مینویسی ولی بازم حس میکنی یه چیزی کم داره ؟؟؟ چی معلوم نیست ! گاهی چندین کاغذ رو سیاه میکنم اما..... آخر هیچ !!!!!!! نوشتن رو واسه آروم شدن دوست دارم .... کس را چه آگهی است من با غزلی قانعم و با غزلی شاد
از های و هوی کوچه و بازار خسته ام
دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام
دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم
آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام
بیزارم از خموشی تقویم روی میز
وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام
از او ککه گفت یار تو هستم ولی نبود
از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام
تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید
از حال من مپرس که بسیار خسته ام
----------------------------------------
از درد آن ستاره که در انتهای شب
پیچد به خویشتن
او سال ها ز محبس ظلمت
فریاد خویش را
تا اوج بیکرانه ی هستی
پرواز داده است
او با نگاه شوق
هر نغمه ی پرنده ی آزاد بال را
خوانده است سوی خویش
غافل از آنکه هر چه به هستی جوانه زد
از بند ناشناخته ای ناله می کند
اما چه غم
کس را از آن ستاره ی جاوید منتظر
از او که در تنوره ی این شب
پیوسته چشم بسته و دربند
برگرد خویش گردد و گردد
از خفتگان مگوی !
حتی نگاه خشم عقاب سپهر نیز
او را ندیده است .
تا باد ز دنیای شما قسمتم این باد
ویرانه نشینم من و بیت غزلم را
هرگز نفروشم به دو صد خانه ی آباد
من حسرت پرواز ندارم به دل آری
در من قفسی هست که می خواهدم آزاد
ای بال تخیل ببر آنجا غزلم را
کش مردم آزاده بگویند مریزاد
من شاعرم و روز و شبم فرق ندارد
آرام چه می جویی از این زاده ی اضداد ؟
می خواهم از این پس همه از عشق بگویم
یک عمر عبث داد زدم بر سر بیداد
مگذار که دندانزده ی غم شود ای دوست
این سیب که ناچیده به دامان تو افتاد 
| :قالبساز: :بهاربیست: |


